تبليغاتX
در پهنه آسمان در انتظار تو خواهم گریست .

در پهنه آسمان در انتظار تو خواهم گریست .

در پهنای آسمان در انتظار تو خواهم گریست اگر صدایم را شنیدی برگرد منتظرتم. سلام نفسم

تنها

میگن با خدا باش پادشاهی کن واقعا راست میگن سلام باز هم اومدم ولی با تفاوتهای خیلی خیلی زیاد... خدا اونی که دلمو شکست رو خوشبخت کنه   .شبتون به خیر .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 2:0  توسط هیوا..  | 

اعتراف..

کسی که دوستت داشتم برایم مردی . دیگر فقط میخواهم به یاد بمانم نه در یاد تو بلکه من مردم در یاد خودم و تو ... شنیدم دیگر با او هم نیستی و به هر سو کشیده شده ای می دانم که خود خوب میدانی منظورم از به هر سو چیست ... دیگر حتی صدایت برایم رنج آور است تو کثیف ترین و پست ترین و درو ترین و هرزه ترین آدمی هستی که من تا به حال به عمرم دیده ام .. بی لیاقت پست .. هیوا
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 21:59  توسط هیوا..  | 

نامه 2. خانوم..از طرف عشق تلخ شما.

هميشه نگاه تو به دنبال کسي ست که نگاهش در پي ديگري است.
 سلام :
 براي هضم لحظه اي که قصدش از تو نوشتن است دست کم بايد چند نفس عميق کشيد و به تمام قد در برابر خاطره ات ايستاد و تعظيم کرد و شکست و نوشت تمام اين کارها را کرده ام و حالال واجد شرايطم براي
از تو نوشتن :
گيريم که سلام به فرض که حالت را سئوال کنم سراغت را بگيرم وگداييت کنم پرسشت را نقاشي کنم شعرت کنم قابت کنم کتابت کنم وقتي انگونه که نبايد باشي هستس چه فرقي ميکند .
وقتي جواب دلم برايت تنگ شده خواهش مي کنم دست که براي غريبه ترين رهگذرها هم خرجش نمي کني چه کنم؟
دمدمه هاي صبح بيايم زير پنجره اتاقت جادر بزنم که واي زيبا همسايه هاي ديوار به ديوار زيبا .اهالي کوچه زيبا .من ديوانه روي ماه مونا هستم راضي مي شوي؟ نه.راضي که نمي شوي هيچ نهايت لطفت
فريادي ست با طعم خواب که نوش جان مي کنم و معلوم نيست برايم چه تصميمي مي گيري و مي گويي کجا بروم .اينها اصلا مهم نيست من از ديد تو مانند کسي هستم که از اقبال بلند در ۲۲ خرداد يک
سال تمام کبيسه به دنيا آمدم و هر چند سال يک بار به طور اتفاقي تولدش مي شود و اينکه کسي اصلا يادش باشد يا نباشد قضيه ديگري است چه برسد به تبريک و اين حرفها...
گفتم اگر سي اسفند چند سال يکبارت هم باشم افتخاري است اما حقيقتش تازگي ها حس مي کنم آنها هم نيستم .هيچ چيز نيستم هيچ چيز دربرابر تو که همه چيزي .دربرابر تو همه کس هم هيچ نيست و هيچ تنها هويتش را
حفظ مي کند .گرچه اگر لغتي از هيچ کمتر پيدا شود هيچ هم براي خود جايگزيني پيدا ميکند همه به تو که ميرسند خودشان هويتشان و وجودشان را فراموش مي کنند و گم مي کنند. يک جور از بودن خودشان خجالت مي کشند و گم مي شوند .
زيبا مي خواهم دست از سرت بردارم و بر چشمانت بگذارم تا خورشيد روشن دو چشمت ذوب کند حجم اسير تنهايي مردابي مرا.
فاصله خورشيد از زمين ذره اي گر کم شود دنيا بهم مي ريزد من هم همين را مي خواهم .دنيا قرار نيست هميشه منظم وقانون مند باشد قرار نيست  مسیح را تنها بگذاری من دلم ميخواهد دنيا را از يک نواختي در بياورم .برايش لازم است زيبا .بعضي ها شايد تنها در حرف آخر اسمشان  با تو مشترک باشند اما هيچ کس ديوانه ات نيست با زنجير امتحانشان کن  .تو تازه واردها را
بيشتر از من مي شناسي قهرمان .
نامم با نامت دو حرف و هزار دنياي مشترک دارد .مشترک تازگي هاي دور از دسترس و هميشه نزديک من .دست از سرت بر مي دارم تا ديگران نفهمند دستم بر چشمان رنگ عسل توست .
بگذار فکر کنند تسليم شدم و رفتم .تو هم به کسي چيزي نگو .مخصوصا به خبر چينها که دنبال خبر مي گردند تا بين من و تو را ابري کنند .هر چند بد گفتند بگو مي شناسمش مسیح دیوانه را !...
آخر سر دست از سرم برداشت .يه وقت نکنه بقيه اش را مطرح کني يواشکي بگو وگذاشت روي چشمانم تا ذوب شود در من جوري که فقط تو و خودم بشنوم .
يک تکه از خاک زميني که فاصله اش تا خورشيد چشمانت کمترين شده .
 مسیح در يک ظهر خنک پاييز رسيد خسته بود و مونا چند فنجان مه خواست تا مرا مهره اي کند مات شده شطرنج چشمانش
و من در آن سرخي باور نکردني گمان کردم با اينکه او بي اسب است و بي فانوس همان است که عمري در روياهايم نقش اول را بي غلط بازي کرده است.
پنجره دروغ گفت يا تقدير ؟ هيچکس نيست .براي گفتن اين پاسخ پر از اندوه .اما حالا شايد طبق قانون بد سرنوشت رفت و من
قهر کرده ام با خورشيد که اگر آن روز تابيده نبود من چهره او را شفاف تر مي ديدم .
کاش پنجره آنقدر مه نمي نوشيد . از آن روز که او رفت ماه عزيزتر شد براي شبهاي پر از آتش و پاييز تنهائي ام .
باران چشمم ديگر نمي گذارد مي گويد نبايد .گفت از کسي که بي بهانه تنهايت گذاشته است و من مي بارم  تا نقاشي نارنجي روزي يا شبي ديگر چرا تعريف نکنم؟
چرا نگويم ؟ مي گويم او تمام شکلاتهايش را خورد و من حتي تمام آنهائي که نداده بود يادگاري نگه داشتم .او چه مي دانست يادگاري چيست ؟
او تمام عکسهايم را گم کرد . نامه هايم را پاره کرد . اصلا نخواند تا بگويم آشفته اش کرد و بعد پاره کرد .
من تمام عکسها که نه يک دانه عکس و آن نامه اتفاقي اش را قاب کردم . او مرا از چشمش انداخت و من بلندش کردم تا اوج .من روشنش کردم اما او خاموشي ام
را جشن گرفت . او تمام عروسکهائي را که براي روز عشاق برايش فرستاده بودم به همسرش  داد و من تنها عروسکي را که بي مناسبت به پدرم داده بود از او گرفتم
چون يادگار او بود .
او تمام نوارهائي که پر از قصه عاشقي و حکايت رانه هايم بود پاک کردم و من غبار را از روي جلد نوارهائي که از ترس گم شدن شبها کنار مي خواباندمشان پاک کردم.
او مرا بارها شکست و من روي خراشهاي کوچکي که ديگران بر دلش - دل به ظاهر شيشه اي رنگش - گذاشته بودند مرهم شدم . او به خاطر من نه من کجا او بخاطر
خودش از پا نشست و من محض خاطر او هنوز ايساده ام . او رفت و من ماندم .او گذشت و من نوشتم او ترک کرد و من درک . او فرياد زد و من بريدم .
او شروع شد و من  تازه بعد از اطمينان حاصل کردن از آغاز او آرام با چشمي باز آگاه مردم و حالا اين چند خط را در حال و هواي مرگم برايش مي نويسم :
زيبا مدفونم کردي و برگشتي .نه معشوق منصف ارديبهشت هاي دور دست فکرش را مي کردم هميشه به همه هم مي گفتم انگار کسي باورش نمي شد
چهره تو انگار غلط انداز خوب است راساش فکر کردم چند روز که بگذرد تو سر مزار اين عشق مي آيي و محض خاطر نان و نمک سفره هميشه باز عاشقيمان اشکي
چيزي مي ريزد . اما هيچ کدام   حتي نگاهي ... حتي نگفتي .... لعنتي عجب عاشقم بود . راستي  که گل مي گويند خاک سردتر از قطب است و تو از قطب هم سردتر .
به همه مي گويم مرگ تنها يک معني ندارد . خيلي ها يواشکي جوري که کسي سر از آشفتگي قلب شکست خورده شان در نياورد مي ميرند درست عين حالاي من .
چند ساعت پیش از مرگ ۲۲ خرداد ..... مسیح..
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 12:1  توسط هیوا..  | 

نامه ای به تو .. م . م .

 سلام سلامی به زیبایی تو آخرين باري که شنيدمت گفتي که درگيري هم با خودت و هم با ديگران . آن قدر زمستاني و سرشار از جذبه دلم را لرزاندي که فهميدم حق پرسيدن دليل را هم ندارم درست مثل هميشه اين بار حتي اجازه از دور تماشا
کردنت را هم ندادي و خيره در سکوت با عاشقانه هاي خودم بودم که چرا تو به چشم جرمبه آنها نگاه مي کني؟ فرقي نميکند اول نامه سلام باشد يا خداحافظي .
وقتي هيچ کدام برايت مهم نيست اما من مثل تو فکر نمي کنم .مهم اين  که دلم برايت لک زده است حتي براي نخواستن و شکستن و راندنت.تا هوايي دوستت دارم در عاسقانه هايم مي وزد طعم چمان تو همان عسلي است
که خوش طعم ترين حادثه هاي دنيا حسرت يک ثانيه تجربه کردنش را  مي کشد.
زيبا دارم ملوديت را با گيتارو چهره ات را با آب رنگ تمرين مي کنم مي خواهم بنوازمت نقاشيت کنم شعر که به دلت ننشست نازينين مسیح .بي خبر نباشي بعضي ها عجيب سرزنشم مي کنند فکر کنم کمي حسوديشان ميشود  که تو هرچند سنگ ميزني من عاشق تر ميشوم.
آنها هنوز نمي دانند که همه ديوانگان را نميشود با سنگ راند.بعضي هايشان با سنگ ديوانگيشان چند برابر گل مي شود و ميشکفدو بزرگ مي شود .بزرگ عين تو.عين علي عين فاطمه .عين مسيح و عين رنگ سرخ.
زيبا بعضي ها خيال مي کنند تو مثل همه اي بگذار اينگونه زندگي کنند من خيالم راحت تر است .جزيره ناشناخته دوردست ترين روياهاي نرسيده ام .وقتي مي داني که دلي تا انتها در گرگ و ميش وسوسه داشتنت عين
بادبادکي گره خرده به درخت گير است تو چرا درگيري؟ دخالت نيست جسارت است شايد هم تمام اين بهانه هاي چکه چکه محض خاطر اين است که من اين لياقت را ندارم حالا که ابن ها را مينويسم زمين کلي عروس شده است
و اولين برف درشت امسال معاشرتش را با زمين و اهاليش شروع کرده است.دير ميشد اگر حالا نمينوشتم مي دانم اين روزها اصلا روز تو نيست يعني چشمانتاين را فرياد مي زند اما روز تو هم مي شود عزيزم
يقين کن من عادت ندارم وقتي قيمت دلخوشي نجومي است بي جهت دل کسي را آن هم عزيزترينم  را خوش کنم.نامه هاي قبلب را از بس که ندادم پاره کردم واينها را از بس که دادم تو پاره خواهي کرد
اين را به خاطر پرسشي که هرگز برايت پيش نمي آمد گفتم  ..............................پرحوصله ترين عاشقت - مسیح
+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 19:30  توسط هیوا..  | 

سلامی غمگین..

 

 

 

 

سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم
 سلام ای خنجر حرفای مردم
 سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز
 آخه این بار شده من با تو هرگز
 نمی خوام حالتو حتی بدونم
 تعجب می کنی آره همونم
 همونی که زمونی قلبشو باخت
 همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت
 همونی که برات هر لحظه می مرد
 که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
 همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود
 اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم
 ولی دیگه گذشت اون حرفا ،‌ خانوم
 تعجب می کنی آره عجیبه
 می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
 خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟
 با این نامردیات بازم باهاتم ؟
 برات کافی نبود حتی جوونیم
 تموم شد آره گم شد مهربونیم
 دیگه هر چی کشیدم بسه دختر
 نمی بینیم همو این خوبه ،‌ بهتره
 دیگه بسه برام هر چی کشیدم
 فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
 دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
 کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
 دریغ از یک نگاه عاشقونه
 دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست
 اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟
 چیه توهین به ذات محترم شد ؟
 دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ
 که عشق ما رسید به سد هرگز

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 18:21  توسط هیوا..  | 

حلالم کن...دلم با توست ولی تو داری میری..

پر از بغضم پر از گریه    پر از تلخی و شیرینی 

حلالم کن دارم میرم     منو هرگز نمیبینی 

حلالم کن اگه دستام      به دستای تو عادت کرد   

آخه دنیای عاشق کش    به ما دوتا خیانت کرد

کلاف آرزوهامو چرا           هیشکی  نمی بافه

برای ما دو تا عاشق     جدایی دور از انصافه  

تو بارونی ترین ابری     من از پاییز لبریزم 

چه مظلومانه می باری

تمام سهم من از تو         یه حرف هست که تو دستامه   

تمام سهم تو از من         یه عشق بی سر انجامه  

پر از بغضم پر از گریه    پر از تلخی و شیرینی 

حلالم کن دارم میرم     منو هرگز نمیبینی 

حلالم کن اگه دستام      به دستای تو عادت کرد   

آخه دنیای عاشق کش    به ما دوتا خیانت کرد

کلاف آرزوهامو چرا           هیشکی  نمی بافه

برای ما دو تا عاشق     جدایی دور از انصافه  

تو بارونی ترین ابری     من از پاییز لبریزم 

چه مظلومانه می باری

دارم از دوریت میمیرم ... به خدا دارم از دوریت میمیرم .. منو هیوا تنها موندیم تنهای تنها ...نمیخوام بمونم به خدا نمیخوام  حالا ببین که بدون تو میرم .. میرم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 22:25  توسط هیوا..  | 

خودم1

آره .. روزی بود که واسه خودم نبودم هر جا میرفتم و هر کاری می کردم دلهره خودم و نداشتم همیشه به فکر این بودم که مراقب خودت باش تو دیگه تنها مال خودت نیستی که این طور داری رفتار میکنی و خطر میکنی . ولی در هر صورت خیلی به این فکر میکردم که یکی هست که داره به من فکر میکنه و دلش به دل من بستست ولی دیگه گذشت حالا شدی واسه خودت آقا مسیح دیگه نه کسی هست که به تو فکر کنه نه کسی که چشم به راهت باشه دیگه تموم تو برای همه مردی پس برای خودت هم بمیر این همون خبر بود که میخواستم به همتون بدم میخواین باور کتین با نه من امشب میرم دیگه نمیتونم بمونم دیگه جایی واسه خودم نمیبینم ولی میدونم باور ندارین ولی به خداوندی خدا اصلا مهم نیست میرم چون دوسش دارم چون حالا میخوام ببینمش روزای خیلی زیبایی رو با هم داشتیم دلم برای همتون تنگ میشه مراقب خودتون باشین این وبلاگ رو بخشیدم به دختری به نام یلدا که جای من رو واستون پر کنه ... خبر رفتن من رو بهتون حتما میرسونه ... حرفی ندارم جز گفتمن جمله معروف شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست ... خدانگه دار مسیح . هیوا
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 23:17  توسط هیوا..  | 

کمتر از آهو که نیسم میشه ضامنم بشی....

یا امام رضا خودت میدونی ازت چی میخوام .... دیگه حرفی ندارم..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 19:22  توسط هیوا..  | 

مسیح

دلم گرفت از این قفس      از این و آن از آن و کس

دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم       پس بگذارید بمیرم  

چرا برای مردن هم اجازه میخواهند      راست میگویند وقتی به بیرون میروی

با شال و کلاه و چراغ دستی برو  هیچ چیز معلوم نیست شاید خورشید بیفته یا شاید خاموش بشه یا شایدم یخ بزنه   اتاق دلتنگی های من دیگه شده دفتر خاطرات جدیدی که دیروز خریدم   زیبا ترین جمله ای که خوندم توی عمرم این بود بعد مرگم دستان مرا بیرون از خاک بگذارید تا ببینند دست خالی رفتم و چیزی را با خود نبردم ای کاش من هم میتونستم این حرف رو بزنم    این وبلاگ شده غم خونه دل مسیح اگه اذیتتم میکنه به خدا اسراری بر هیچ کس نیست که بیاد سر بزنه من برای خودم مینویسم همین ... فعلا خدا نگهدار ....                          ....                      .......               هیوا تنها ماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 8:50  توسط هیوا..  | 

بی خوابی...

ساعت ۹ و ۱۱ دقیقه صبح و من هنوز بیدارم اصلا خوابم نمیبره تا ساعت ۱۱ امشب یکسره آنلاین تو وبلاگم اگه کارم داشتین من هستم  راستی متن های پایین رو حتما بخونین دیشب نوشتم ... فعلا زنده ام
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 8:22  توسط هیوا..  | 

توجه

وارد شدن هر گونه نامحرم ممنوع این اتاق سهم کسانی است که تنها هستند دل شکسته و منتظر   فقط خدا را دارن آسمانی نیز نبودند قبول عشق به داخل اتاق جایی ندارد جز کنج  پس بیهوده خود را سبک نکنید ... من تنهام دلم شکسته شام و صبحونه و ناهارم به خدا شده اشک و اشک و اشک  من برای همه مردم  .من وجود ندارم . نمیخواهم زنده بمانم ... به خدا نمیخواهم زنده بمانم. خدا نگه دار برای همیشه ...............                    .....               ......                 هیوا تنها ماند ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 5:39  توسط هیوا..  | 

مینویسم یادگاری تا بماند روزگاری گر نبودم روزگاری این بماند.....

سلام به خودم سلامی به کوچیکی خودم نمی دونم این

دل نوشته هارو روزی چند نفر می خونن ولی یه درد و

دل بزرگ از دنیا دارم که به من بی اعتنایی کردی به من

بی وفایی کردی من که گفتم می خوام تنها بمونم تو باز

منو وادار کردی که دلمو وا بذارم چیو می خوای به من

ثابت کنی که از من بیشتر می دونی از من بیشتر حالیته

آره قبول من تسلیم تو میشم ولی خداییش هوای مارو

داشته باش دیگه بیشتر از این ما رو لگد مال نکنن به

خدا چیزی ازم نمونده من چشمو روی همه چیز بستم تو

دیگه چشماتو روی من نبند میدونی چیه خدا دلم اینقدر

گرفته اینقدر گرفته تا بیام یه جایی رو پیدا کنم تا با تو

خلوت کنم دیچه چیزی ازم نمونده و دیگه اینجا نیستم

خدایا من غریبم و تنها نذار هر کی می یاد و از کنار منو

دلم رد میشه با یه تنه و لگد دوباره اونا رو به درد بیاره

میگن توبه کنی قبولش میکنی به خدا من توبه کردم می

خوام تنها بمونم خدایا به خدا صدای منو کسی نمی

شنوه و نمی فهمه که چی می گم حد اقل تو منو

تحویل بگیر که به یه دلخوشی توی این دنیا باشم من

که دنباله بهونه ام واسه رفتن نکن که برم و بندازمش

گردن تو که تو هم منو تنها گذاشتی کو اون ارحم

الراحمینت  ؟؟ به خدا من هم آفریده و بنده توام  به

خودت پشیمونم به خودت دیگه نمی تونم دیگه بریدم

همه به زندگیشون رسیدن خدا رو شکر ما هم تو رو

داریم ... دیگه نمیدونم چی بنویسم .. خدایا مراقب من

باش. مسیح  هیوا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 19:22  توسط هیوا..  | 

بارون

هوا هر وقت كه بارونيست تو چشم من چراغونيست پرم از خاطرات تو همونائي كه تو مي دوني...

مسيح جونم اينقدر پرم كه حتي نمي تونم بنويسم.و باز هم هجوم افكارو انديشه ها دارن من و از پا در ميارن.

تموم ارزوم ديدن دوبارت...مسيحم باورم نميشه كه ديگه نباشي.نفسم ديگه اشكامم راهشون از دوري تو گم كردن.حلا كار من شده اومدن به اتاق دلتنگي هاي تو ...

كه تموم اميدم به اين اتاق و چند خط نوشته از تو...كه اگه روزي واسم ننويسي دق مي كنم

عاشقتم تا هميشه عشق تلخم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 10:42  توسط هیوا..  | 

گفته بودي كه پس از سياه رنگي نبود پس موي سياه من چرا گشت سپيد

 

دلم از دوريت خاكستري شده.انقدر حرفا دارم باهات نفسم...

تو هيچ وقت باورم نكردي...

افسوس كه هنوزم باور نداري نفسمي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 9:36  توسط هیوا..  | 

چرا میگی قسمت نبود ... برو

خودت می دونی ، می دونم دلیل رفتنت چی بود
اما می تونستی نری ، چرا می گی قسمت نبود (چرا می گی قسمت نبود)

اگه قسمت نبود چرا تو موندی ، خدا چرا ما رو به هم رسوندی
اگه می دونستی یه روزی می ری ، چرا روزها رو تا این جا کشوندی
چرا روزها رو تا این جا کشوندی

چی بودم ، چی شدم به خاطر تو ، ولی پشت دلم رو خالی کردی
حالا اسمت میاد گریم می گیره ، نمی دونی که با دلم چه کردی

اگه در حق تو خوبی نکردم ، بدون که خالی بود دستای سردم
ولی من در عوض هر چی که بودم ، با احساسات تو بازی نکردم
با احساسات تو بازی نکردم

اگرچه می دونم دوستم نداری ، به هر در می زنم تنهام نذاری
اگر پای کسی هم در میونه ، بذار اسمت اقلا روم بمونه
بذار اسمت اقلا روم بمونه

دم آخر بذار دست توی دستام ، بذار بهت بگم دردم چی بوده
فقط لطفی کن و حرفامو بشنو ، شاید دیگه نگی قسمت نبوده (قسمت نبوده)

اگه تصمیم رفتن رو گرفتی ، ببخش اگه پشیمونت نکردم
آره ، من واسه تو کم بودم اما با احساسات تو بازی نکردم
با احساسات تو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 4:9  توسط هیوا..  | 

نمیگم خطا نکردم...هیوا

نمیگم خطا نکردم       من که ادعا نکردم

همه بی گفتن بی وفایی      من که اعتنا نکردم

عازم سفر شدی تو     من دلم میخواست بمونی    

واسه منودن تو اما      به خدا دعا نکردم   

سلام آره کاره من شده همین که هر روز هر ساعت هر لحظه بیام و به اتاق دلتنگی هام سر بزنم به امید اینکه شاید گمشدمو پیدا کنم و یه نامه ای برای سوزوندن دل من گذاشته باشه که حد اقل منو راحتم کنه مونا نمیدونی چی داره به من میگذره اصلا خبر ندارم کجایی و داری چی کار میکنی خونه خودتونی خونه علی شونی میخوای چی کار کنی داری چی کار میکنی چرا دیگه با هام تماس نمیگیری تا کی باید منتظر تماست بمونم که شاید این صدای زنگ ماله تو باشه من نفس تو نیستم دروغ نگو به خدا هر حرفی در موردت شنیدم هیچ کدومو باور نمیکنم و به خودم میگم مونای مسیح راستشو میگه و هنوزم دوسم داره و بدون من نمیتونه زندگی کنه ولی تا کی به خدا به انتظارت میشینم حتی اگه هزار سال طول بکشه میبینی منو به کجا کشوندی حالا باز هم به خودت میگی مسیح دوست نداره آره کو اون روزایی که تنهایی واسه اینکه بهت ابراز علاقه نمیکردم تنها و بی سر و صدا گریه میکردی کو اون روزایی که نمیدونستی باید به پای بشینی یا نه کو اون روزایی که تنها دلخوشیمون یک ساعت پیش هم بودن و خندیدن هر دومونو راضی می کرد تنها یادگارت یه بوی عطری که با خودم دارم مونا خواهش میکنم باهام تماس بگیر و راستشو بگو کجایی و کجا داری زندگی میکنی و الان با کی هستی و حد اقل بزار صداتو بشنوم به خدا دارم دیوونه میشم از دوریت بذار واسه موندن دلم قرص باشه خواهش میکنم کمکم کن توی شرایط خیلی بدی افتادم کو اون مونا که همیشه هوامو داشت و کمکم می کرد و نمیذاشت آب تو دلم تکون بخوره کو اون مونا .به خدا دلتنگم به خدا داغونم و میخوام آروم بشم من بی صبرانه منتظر تماستم این اتاق رو هم یادت نره اتاق تنهایی خودمه و کسی نمیتونه واردش بشه گاهی وقت ها یه سری به من بزن شاید یه روزی اومدی و تو ی این اتاق و نوشته ای رو خوندی که دیگه تحملش واست خیلی سخت باشه ولی به خدا دیگه خسته شدم به خدا دیگه خسته شدم ..اون نوشته هم شاید این باشه که سلامت رو به خدا میرسونم ... تنها ستاره آسمون دل کوچیک مسیح  مونا  هیوا    ....... مسیحت راستی عکسمو از اینترنت پیدا کرد میبینی چطور بودم همون طور که میگفتم دیدی دروغ نمیگفتم من هیچ وقت دروغ نمیگم مسیح این بود حالا چی شد ای کاش بودی و میدیدی.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 18:1  توسط هیوا..  | 

براي نفسم

سلام نفسم

عشقم .زندگيم.همه ي وجودم

نميدمنم اينايي رو كه دارم مي نويسم  بهت مي رسه و مي خونيشون يا نه

نميدونم هنوزم باورم داري يا نه ولي به جون مسيحم منم الان كه دارم مي نويسم با گريه و دلتنگي دارم مي نويسم اما به همون خدائي كه همه چيزو به خودش سپردم به خاطر تو هر كاري كردم هر كاري كردم و ميكنم كه به عشقم نفسم اسيبي نرسه اگه بدوني روزي هزار بار به غلط كردن مي افتم كه كاش حتي به خاطر تو بر نميگشتم اما باز مي گم به خاطر مسيحم هر كاري مي كنم به جون مسيحم كه زندگي بدون مسيحم واسم مسخره تر و اجباري تر از هميشه داره ميگزره يه لحظه از تو و فكرت غافل نشدم و نيستم.نمي دوني چه زجري دارم مي كشم از نبودنو نديدنت همه ارزوم ديدن دوباره ي تو مسيحم.به جون مسيحم كه تموم دنيام اگه چشمامو ببيني كه از دوريت و گريه هر شبت چي شده اگه بدوني دلتنگي و نبودنت با من چه كار كردهو داره مي كنه نيستي كه ببيني فقط ازت مي خوام مثل مونات كه هر چيزي از ديگران در مورد مسيحش شنيد و باور نكرد و فقط چيزي رو باور داشت كه مسيحش مي گفت تو هم تا چيزي رو از مونات نشنيدي باور نكني و قضاوت نكني.هسيحم همه رنج و زجري رو تحمل مي كنم به خاطر بد نام نشدن تو.هميشه دوست دارم و عاشقت مي مونم...

دلتنگتم...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 12:52  توسط هیوا..  | 

دل تنگی

سلام امیدوارم حالت خوب باشه چون اصلا ازت خبری نداشتم واست نوشتم شنیدم برگشتی پیش علی خیلی خوشحال شدم  خواهش میکنم نپرس از کی و کجا شنیدم در هر صورت دلم واقعا واست تنگ شده نمیدونم چطور دیگه تحمل اینکه صداتو نشنوم و نبینمت رو داشته باشم ولی اینم سرنوشت ماست شاید شاید شاید یه روزی یه جایی یه لحظه ای یه ساعتی یه دقیقه ای بیام و منو ببینی میدونم الان که داری اینارو میخونی اصلا خبری از اشکات نیست ولی بدون من تموم این نوشته هارو با اشک دارم مینویسم دوری تو واسه من واقعا غیر قابل تحمل از اینکه باشی و برای من نباشی تو برو سراغ زندگیت با من کاری نداشته باش که میمونم یا خودمو میفرستم ولی بدون چه باشم چه نباشم خیلی خیلی دوست دارم دیشب داشتم به لحظه ای فکر می کردم که سر ساعت دو از شرکت مییومدی و با دعوا بیدارم می کردی الان کسی نیست این کارو باهام انجام بده به یاد شبایی افتادم که از ته چین های من میخوردی و فقط تو ازشون تعریف می کردی با اینکه اصلا خوشمزه هم نبودن ولی نمیخواستی من ناراحت باشم مونای مسیح نمیدونم الان در چه حالی ولی دعا میکنم هر جا هستی خوب و سرحال و بدون ترس زندگیتو بگذرونی با اومدن یه بچه هم واسه تو مطمئن باش پایه های زندگی خودتو محکم تر می کنی من نمیخوام چیزی بگم ولی اگه دوست داشتی این کارو بکن اگه دختر بود اسمشو بذار هیوا و اگه پسر بود ...      نمیدونم هر چی دلت میخواد بذار هیچ وقت یادت نره یکی دیگه هم هست که عاشقانه دوست داره وقتی اون شب به من گفتی که علی توی اولویت و تو بر نمیگردی دیدم واقعا راست میگی من که ارزشی ندارم اگه حرف برگشتی بود تو برای علی باید بر میگشتی و که آخر هم برگشتی ولی ای کاش ای کاش ای کاش ... چه بخوای چه نخوای و چه باور کنی و نکنی و مراقب واسم بذاری یا نذاری من دارم میرم میرم که نباشم چون واقعا ارزشی نمی بینیم برای موندن پس به خدا قسم واقعا می رم سپردمت به خدا مراقب خودت باش برای همیشه . دوستدار تو ... مسیح مونا  هیوا
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 20:39  توسط هیوا..  | 

از تو به شدت نارا ضی ام خدا .. به خودت فقط به خاطر مونا

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 5:56  توسط هیوا..  | 

هیچ چیز را نادیده مگیر... حتی من که برایت مرده ام

آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 1:58  توسط هیوا..  | 

اعتراف..

آن ستاره كم نور و دور افتاده که چون شمعی آهسته آهسته از درخشندگی

و روشنایی اش کاسته می شود ستاره ی عمر من است.ستاره ایست که

مدتها دل و دیده ام را روشن ساخته تا تو را ببینم و به عشق و وفای تو

دل خوش کنم...ولی افسوس که آن ستاره زحمت بیهوده می کشد چون

تو هرگز ببالین دل رنجور من نیامدی تا بر روی شانه هایت سر بگذارم

از بی وفایی تقدریم بگریم...ولی می دانم روزی با تنی خسته و خیس سوار

بر قطرات درشت باران بر ناودان چشم هایم فرو خواهی آمد و من تو را

لا به لای انبوه پلک های ترم میزبان خواهم بود...آن هنگام برای همیشه

چشم هایم را خواهم بست ..."برای همیشه"تا دیگر دوری ات را حس نکنم!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 1:52  توسط هیوا..  | 

مسیح

                                                                                    به خدا قسم دوستت دارم پس بگو                                                        که                             تو هم همینطور و بگو که منتظرم                                                                                    بمان از تو خواهشی دارم اگر به                                                                               انتظارم نماندی و من رفتم فقط برایم بخند                                                                    همین قول میدهم که می روم.قول می دهم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 20:11  توسط هیوا..  | 

یادت باشد.

                                                                        تقدیم به او که عاشقانه دوستش دارم
                                                                                                    مونا
                                                    شادي من، از احساس شاد بودن توست.غمگيني من،
                                                      از خيال دلگيري توست.نگراني من، از دوري از توست.
                                                             دلخوشي من، يك لحظه تبسم توست.نگاه من،
                                                                             دوخته به لحظه اي نگاه توست.
                                                                                كلام من، ذكر نام زيباي توست.
                                                                           دنياي من، همه آرزوي وصال توست.
                                                                            دل من، زنده به عشق بازي توست.
                                                                               روح من، پابست خواست توست.
                                                                                       زندگي من، تمام توست.
                                                                                    و تويي كه هميشه در مني.
                                                                                                 دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 19:56  توسط هیوا..  | 

هیوا.........تو یک دروغگویی

                              میدانم که برایت مرده ام پس می میرم....برایم اشکی نریز

و بخند زیرا توان دیدن اشکهایت

را ندارنم نامش را به یاد من هیوا بگذار

سلامت را به خدا میرسانم

نفس تو: م

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 0:10  توسط هیوا..  | 

نمی خواهم کسی بداند که من نفس می کشم...هیوا

دلم برایت تنگ شده به اندازه من و تو

دلم برایت تنگ شده به اندازه تمومه دوری و نبود های دنیا

آیا در آخرین لحظه که گفتی منتظرم میمانی واقعیت بود

شنیده ام دیگر نیستم نمیدانم ببین آیا برایت معنی دارد و برایت آشناست من میگویم اگر چه میدانم تو هیچ حسی دیگر نداری

تو حضور مبهم پنجره هام        رو به روم دیوارای آجریه

خورشید روشن فردا ماله تو          سهم من شبای خاکستریه

توی این دلواپسی های مدام         جز ترانه های زخمی چی دارم

وقتی حتی تو برام غریبه ای سر رو شونه های بارون میذارم

باز هم به ماه نگاه کن باز هم مرا ببین نمیدانم شاید به یاد بیاری که چقدر دوستت دارم نمیخواهم کسی بداند من نفس میکشم .نمیخواهم بدانند برایت مرده ام . من عشق تلخ تو نیستم و نبوده ام .. خداحافظ عشق تلخ من ....نفس

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 0:5  توسط هیوا..  |